سایه غریب
امروز دومین جلسه ی یه کلاسی رو رفتم که بعدا لوش می دم!خیلی خوب بود...از خودم راضی ام!! فکر کنم فردا روز روابط عمومی و ارتباطاته...روز من و شوشو! یه ساعت پیش یه دوستی زنگید و بهم سپرد بر و بچ باحال و دوستان رو قانع کنم که جمعه بریم صفاسیتی و کوه و دشت و اینا! دندونم درد می کنه...خیلی ی ی ی! الهی بمیرم...شوشو جلوی تی وی خوابش برده!بذار پستمو کامل کنم...درمیابمش! تو این چند روز انگار دلمو یه جا جاگذاشتم...تهران! وااااای دندونم دیگه امانمو برده نمی تونم بنویییییییییییییسم... امروز روزِ توست، ای مهربانترین فرشتهی خدا. بگو چگونه تو را در قاب دفترم توصیف کنم؟ آن زمان که خط خطیهای بیقراری ام را با مهر و محبّتت پاک میکردی و با صبر و بردباری کلمه به کلمه ی زندگی را به من دیکته میگفتی خوب به خاطرم مانده است. در تمام مراحل زندگی، قدم به قدم، هم پای من آمدی، بارها بر زمین افتادم و هر بار با مهربانی دستم را گرفتی.
یادم نمیرود چه شبها که تا صبح بر بالینِ من، بوسه بر پیشانیِ تب دارم میزدی وقتی بوسه بر دستان چروکیده ات میزنم، از شوشو به خاطر خلق این بهترین لحظه ها سپاسگزارم... خــــدا کند که بدانی چقدر محتاج است نگاه خسته من به دعای چشمانت مادر خلاصه تو فاز اون روز بودم که یه اس ام اس از یه همکار قدیمیم در رادیو ایرانصدا بدستم رسید که"سلام گلم،مهمانی دوره ای روز جمعه22 اردیبهشت،امیدوارم گل وجودتان زیباترین خاطره این روز باشد" منم پیرو غرفه ای که ایرانصدا همیشه در نمایشگاه کتاب داره،ذوق کردم که ایول تو نمایشگاه مهمونیه،پس می تونم بیام!سریع جواب دادم که"سلام نرگسی،خیلی خوشحال میشم که ببینمتون،می دونی که من شمال زندگی میکنم ولی حتما سعی مو می کنم یه سر بهتون بزنم..ولی با 2-3تا همراهم...خب؟ نرگس هم جواب داد که"2تا همراهت؟نی نی داری؟" منم گفتم" نه بابا ما بیایم اونجا داداشمم آویزونمونه حتما! ... و دیگه هیچ جوابی از نرگس نیومد!! امروز صبح موسسه بودم،تو راه برگشت مامان بهم زنگ زد...گفت:زنداییت بهت اس ام اس داد؟؟ گفتم :نه،واسه چی؟؟اصلا زندایی شماره منو نداره! گفت:چرا،خودش گفت بهت پیام داده بابت مهمونی دوره ای،تو هم سر کارش گذاشتی!! گفتم:من؟؟ گفت:گفته بهش گفتی سعی تو می کنی بری،مگه تو نگفتی یه ماهه با دوستام جمعه رو برنامه چیدیم واسه نمایشگاه؟؟ یهویی دوزاریم افتاد...به من من افتادم گفتم:وااااای اون زندایی نرگس بود،من چرا اسمشو به نام نرگس-ایرانصدا ذخیره کرده بودم پس؟؟!! تازه یاد بقیه حرفام افتادم دیدم اوضاع وخیم تر شد!آخه گفته بودم داداشمم باهامون میاد،درحالیکه از نگاه فک و فامیل ما،من داداش نداشتم! (مهدی داداش واقعیم نیست ،یکی از هوادارای استقلال و غریوه که سالها پیش باهاش آشنا شدم و کار به روابط خانوادگی هم رسید!از اون نظر داداشمه که واقعا مث داداش راستکیم دوسش دارم و حسی که بهش دارم همونیه که یه خواهر به برادرش داره و اینو فقط خانواده خودم میدونستن!) فهمیدم که چه گندی بالا اوردم...تازه به زنداییم هم گفته بودم"نرگسی!! تلفن رو که قطع کردم تا خونه داشتم از زور خنده می ترکیدم...گفتم الان مردم می گن این دختره خل و چله،تو خیابون هی سعی می کردم نیشمو ببندم! به محض اینکه رسیدم خونه زنگ زدم خونه دایی اینا،زندایی که گوشی رو برداشت زدم زیر خنده و کم کم ماجرا رو گفتم! زندایی گفت دختر 2 روزه ما رو گذاشتی سر کارا!!هی پیاماتو با دایی مرور می کنم بفهمم نقطه ی کور پیام ها کجاست؟پیش خودم گفتم نکنه نشناختی،بعد دیدم با اسم صدام کردی،گفتم پس لابد گوشیش دست یکی دیگه است داره از رو شماره سیو شده من اسممو میگه!بعد دیدم میگی با داداشم،دیگه حسابی گیجم کردی،گفتم ول کن لابد داره هی شوخی می کنه منم که از شوخیاش سر درنمیارم بدتر یه سوتی میدم،دیگه جواب اس ام استو ندادن! حالا داشتم 2ساعت ماجرای داداش دار شدنمو واسه زندایی توضیح می دادم که... اینم از سوتی من! البته اینجا خیلی چیزاش همینجوری برعکسه و من تقریبا دارم به بیشترشون عادت می کنم...حتی دارم عادت می کنم ماست رو بریزم تو کیسه تا آب سرشار از کلسیمش ازش خارج بشه،بعد که سفت شد،آب لوله کشی رو که معلوم نیس چند تا انگل و قارچ داره قاطیش کنم و بدین ترتیب دوباره غلظتشو برگردونم به حالت اولش که چی؟؟!! نه واقعا که چی؟؟! تازه این که گفتم یکیش بود!! ولی در کل جاشون خالیه!چند وقتی میشه وقتی میریم خونه مامان شوشو هیچکس پشت پنجره انتظار اومدنمون رو نمیکشه!(می بینید چه عروس خوش بینی ام!!) ولی کلا من و جاری بزرگه ام خیلی تو این چند روز شیطونی کردیم،بماند که چه کارایی کردیم و نکردیم!اما خوش گذشت...دیشبم تا صبح داشتیم فک می زدیم و مراسم غیبت کنون بود!بعدهم فیلمای عروسی منو دیدیم که بیشتر از یه ساله سراغشون نرفته بودم...شاید واسه خیلیا دیدن همچین فیلمایی لذت بخش باشه،اما ما از بس سر عروسی و متعلقاتش زجر کشیدیم که با دیدن فیلمش همش یاد خاطرات بد واسمون زنده میشه...اون آخرشم که دارم با بابا مامانم خداحافظی می کنم صد بار هم ببینم بازم گریه می کنم!! امروز... الان... عاشق رعد و برقم! آسمون داره صدام می کنه... دارم می رم کنار پنجره... مسابقاتی هم که واسه معلم ها گذاشته بودن فوق العاده بود....یه صندلی داغ داشتن که قرعه بنام خانم حسینی افتاد... 2تا معلم رو هم با قرعه کشی انتخاب کردن...ازشون سوالای مشترک بین اونا و همسرشون رو میپرسیدن،بعد زنگ می زدن به شوهراشون،گوشی رو میذاشتن رو آیفون ،همون سوالا رو از شوهرا هم می پرسین تا تفاهمه بدست بیاد!!خیلی جالب بود...ولی من خدا خدا میکردم اسمم درنیاد...چون جواب واقعی خیلی از سوالا سانسوری بود و نمیشد... فکر کن مثلا بگن بهترین خاطره ها،بهترین هدیه یا اولین دیدار کی بود،چطوری بود یا خیلیای دیگه که...!! این سرتق ها هم خیلی زرنگن ها،ما جرات نمیکردیم از معلممون بپرسیم ازدواج کردین یا خیر؟اینا می پرسن...!!!! اومد و سرمون گرم تدوین.... یهو دیدیم شب مهمونی افتادیم! خلاصه با رفقا قرار گذاشتیم و همگی دسته جمعی با آقامجید که مهمون ما بود رفتیم یه رستوران خوگشل! دیگه بساط شامی ومیوه و چای و قلیون!(البته من و شوشو بچه های خوبی بودیم و فقط هنرنمایی هاشون رو تماشا می کردیم)! دیشب سعی کردیم با یه هدیه ناقابل لباس سیاه نواب رو دربیاریم...نباید بیشتر ازینها خودشو اذیت کنه...البته دیشب ظاهرا خوب بود...اما فقط ظاهرا!! وقتی برگشتیم خونه ساعت حدودای۱۲ و نیم بود....چشمتون روز بد نبینه...من و آقا مجید تا صبح یکسره سر تدوین بودیم...داشتیم می مردیم! صبح ساعت۸آنتراک بود و رفتیم تا۱۲ظهر خوابیدیم...و دوباره تا۴عصر کار کردیم...شوشو هم رفته بود دانشگاه! از کار فوق العاده راضی ام.. ایول به آقا مجید گل که دست همه تدوینگرا رو از پشت بسته ...یعنی خوبیش به اینه که یه جورایی شعور تدوین حرفه ای رو داره و برخلاف این تدوینگرای مجالس لوس تدوین نمیکنه! البت چون کار حرفه ایه به این زودیها تموم نمیشه و احتمالا هفته های آینده رو هم چشم انتظار مجید میشینیم! امشب به مناسبت روز معلم همایش و شام شرکت نفت دعوت بودیم...بعدش هم پیاده روی ساحلی عشقولانه....جاتون خالی! فردا قراره از بچه ها امتحان دوره بگیرم...هنوز سوالا رو طرح نکردم!!! یه چیزایی هم شنیدم که انگار فردا مدرسه مون و بچه ها قراره واسمون یه جشن کوچیک هفته معلم بگیرن....اینجوری ناخودآگاه امتحان هم میماسه!حالا ببینیم چی میشه! برای نگه داشتن دل یه نیلوفر سالها راکد موند تا آرامش اونو بهم نزنه پس اگر تو زندگیت نیلوفری داری براش مثل یه مرداب باش! نتونستم بیام تو وب و بگم که چقدر تهران و دماوند بهم خوش گذشت... نشد بگم وقتی شنبه تو مراسم سلمان بودم داشتم دق میکردم... نشد از شادی و غم هام بگم! و حتی نشد غم تو چشمای نواب رو توصیف کنم! حوصله ام سر رفته بود ازینکه نمیشد درباره صبح تا شب کار کردنم با یه گروه مستندساز تو یکی از دانشگاه ها بنویسم که چقدر تجربه ی جالبی بود! نشد راجع به اون نمایشگاه نقاشی فوق العاده تو آمل حرف بزنم... یا اینکه نشد بنویسم شوشوم شب 12اردیبهشت (روز معلم)واسم یه جشن کوچولو گرفت و منو واسه همیشه به اینترنت پرسرعتADSLمتصل کرد و یه کادوی دیگه!!! یا نشد از جشن دیشب تو خونه مامان شوشو و کادوهام صحبت کنم! یا از اینکه امتحان آزمایشی آیین نامه و فنی ام رو قبول شدم... یا ازینکه با دردسر فراوون بلاخره با ضمانت بابا و داداش شوشو واممو قراره هفته بعد بهم بدن... و یا خیلی چیزای دیگه که نشد بگم و شاید نباید هم بگم!! امروزظهر به بعد کلاس دارم یه جا ....عصر به بعد هم قراره واسه یه موسسه سخنوری کار اجرای مستندشون رو به عهده بگیرم و مهدی هم قراره کمکمون کنه...فکر کنم تا شب مشغولیم. شب خونه مادرشوشو می مونیم...چون فردا قراره واسه فاطمیه آش رشته بپزیم... فردا عصر با گروه مستندساز شبکه 4 جلسه دارم...فکر کنم بدجوری درگیرم کنن...یه کار رو باید تا ظهر پنج شنبه بهشون تحویل بدم... پنج شنبه عصر میریم تهران خونه آجی سمیرا... فرداش جمعه مهمانی دوره ای سالانه داریم که کل شجره نامه مون از پدری و مادری دعوتن! پ تا شنبه خداحافظ... امروز که از جلوی مغازه ات رد شدم یهو دلم ریخت پایین،یاد اون روز افتادم
که گوشیمو درست کرده بودی و من سر از پا نمیشناختم....زیاد نمیشناختمت...در
حد سه چهار دیدار و یه عالمه تعریف! همه همیشه ازت تعریف می کردن و اینو میشه تو معصومیت چشمات هم پیدا کرد! دلم یه جوریه!نمیدونم.... هروقت میرم تو وبلاگ عاطفه عکستو میبینم میزنم زیر گریه... سلمان هادی دوست عزیز تو رفتی و حالا زجه های دوستانت...دوستانم ...در گوش عالم می پیچه که چرا انقدر زود........بدرود؟؟! داشتم آهنگ دروغه از آلبوم قلب یخی مازیار فلاحی رو گوش می کردم...انگار واسه تو خونده اش... http://www.onlymusic.irمی تونید از رو این لینک دانلودش کنین تو این مدت با وجود مامان و بابا خیلی خوش
بودم،هروقت میان اینجا دلم قرص میشه یه جورایی،خاله جونم اینا هم یه روز خونه مون
موندن،امروز صبح رفتن...کلا روزای خوبی بود،وقت نمی کردم بیام نت!چون شب ها که سرم
یه کم خلوت میشد می رفتم سر وقت کارهام و نویسندگی وغیره! الان یه خبر خیلی بد شنیدم...کلا دلم انگار ترکید
... یکی از دوستای دوستمون نواب که ما هم کمابیش
میشناختیمش فوت کرد! این خبر یه جورایی شوکه ام کرد!خدا رحمتش کنه...خیلی زود
رفت....حتما خدا خیلی دوستش داشت که زودتر بردش پیش خودش... نیمه اول رو مهدی نتونس ببینه ... آخه من فرستادمش دنبال یه کاری و گفتم تا تمومش نکردی برنگرد خونه!!! البته واسش ضبطش کردم،وسط دونیمه بنده خدا زنگید دیدم به هر دری زده هیچکس رو پیدا نکرده که کار منو انجام بده،بجاش برنامه ای که میشد فرمت فایل ها رو باهاش عوض کرد از رفقا گرفته بود،گفتم باشه اجازه میدم برگردی خونه!!1(جااااااان بعد بازی برنامه رو نصب کردم ولی پسورد و یوزرش تایید نمیشد...خودمو کشتم تا الان،مهدی هم از دستم خسته شد! دیگه حالا ازونی که سی دی رو داده بود خواهشیدم که این لطف رو فردا صبح زود واسم بکنه...اونم خیالمو راحت کرد که درستش می کنه... شوشو رفته بود حمام الانم شوشو داره خونه رو دسته گل می کنه... منم خیلی خوشحالم،اگه گفتی واسه چی؟؟؟!! مامان و بابام فردا میان خونه مون،احتمالا چند روزی هستن!البته نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت!! آخه مادر یکی از دوستای قدیمی مون که همین جایی هستن فوت کرده،دیگه شدن سبب خیر،باعث شدن مامان اینا دوباره بیان شمال خونه مون! خب چیه؟ حق نداره دلم تنگ بشه! خدا رحمت کنه اون بانوی ازدست رفته رو که کاملا زمین گیر و زجرکشیده بود...راحت شد اون بنده خدا،هم خودش،هم عروساش! شوشو هم کمکم می کرد و کلی بهم روحیه میداد. دیشب تو بابلسروقت استودیو داشتم،آخه نریتورش هم خودمم.به شوشو گفتم اگه باهام نیای نمیرم!اونم مرخصی گرفت اومد...رفتیم جاتون خالی، ولی حنجره ام درد گرفته بودبس که خونده بودم!! تدوینگره هم یه کم با کارگردان و تهیه کننده مون بحثش شد، شنیده بودم قبلا قرار بوده اون نریتور کار باشه ولی کارگردان منو انتخاب کرده! واسه همین اون نگاه های از روی نفرتش واسم قابل هضم بود و اینکه الکی با کارگردان بحث کنه، به نظر من که باید تدوین کار رو به یکی بسپرن که واسش دل بسوزونه! وقتی می خواستم بیام بیرون صدام و متن رو گرفتم که تا شنبه با ثانیه ها مچ کنم تحویل بدم،به تدوینگره اعتمادی نیس... شام رفتیم خونه یکی ازعمه های مهدی که بابلسر میشینن،خیلی خوشحال شدن و تعجب کردن،خوش گذشت،کلا شب خوبی بود... امروز وقت نمیکنم برم فوتسال برم...یه کم تو خونه نرمش کردم... تا صداش رو شنیدم همه چی یادم رفت!! اینا که نوشتم همه واسه شنبه است شنبه ای که هیچوقت دوستش نداشتم! صبح که از خواب بیدار شدم خیلی کوفته و درب و داغون بودم،اصلا حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم.شب خوب نخوابیدم،نمیدونم چرا همینجوری بی خود هی وول می خوردم!امروز از این روزای سگی بود که باید تحملش می کردم!به اصرار شوشو رفتم که آموزشگاه رانندگی ثبت نام کنم،این همه راه رفتم به دلایلی نشد!گفتم روزی که اول صبحش این باشه دیگه مابقیش چیه!رفتم بانک که ببینم وامم بعد از2ماه تایید شده یا نه!گفتن 2تا ضامن می خوایم که... بقیه حرف متصدی بانک رو نمیشنیدم،داغ کرده بودم،آخه واسه چندرغاز وام 2تا ضامن خواستن دیگه چیه؟کلا قاطی بودم زنگ زدم به مهدی که ببینم رسیده اداره یا نه!تلفنم آنتنش قطع شد!! همه جوره بد می آوردم..بلاخره گرفتمش،بعد کلی دردودل و قربون صدقه های مهدی بهش گفتم تا یه ساعت بهم زنگ نزن(آخه هر یه ربع یه بار دلش تنگ میشه!)گفتم آخه رسیدم خونه میخوام بخوابم. اومدم خونه خودمو پرت کردم روی تخت،های های گریه کردم! بعد برگشتمو به سقف اتاق زل زدم و در چند ثانیه تموم فکرای تلخ از مغزم گذشت! یاد نامرادی های زندگیم،یاد دوری از مام و وطن،یاد دوستان دوست نمام،یاد بی معرفتی هایشان،یاد تمام خاطرات تلخ و شیرینم در غریو با هواداران،یاد اونایی که دلمو شکوندن و رفتن،یاد اونایی که هنوز هم هستن وبامعرفتن،یاد تمام خاطرات تلخ روزهای دوری از مهدی،یاد زجرهای وصال،یاد آدمای پستی که شدن سوهان روحم،یاد اشتباهات تلخ گذشته ام،یاد ناصبوری هام! یاد عزیزترین های زندگیم که خیلی تحملم کردند،یاد مامان و بابای عزیزتر از جونم که اگه نبخشنم می میرم!یاد آبجی هام که خیلی اذیتشون کردم،یاد اونایی که حقمو تو زندگی خوردن،یاد کارفرماهام،یاد خاطرات شیرین و تلخ خبرنگاریم،یاد مهاجرت،یاد مادربزرگ،یاد پدربزرگ و حتی یاد اون روز که فقط9سال داشتم و از 2تا همکلاسی قلدرم یه کتک مفصل خوردم! یاد یه تهمت...اون روز که با استاد نقاشیم دعوا کردم و اون تخته شاسیم رو شکوند و من هم حسابشو گذاشتم کف دستش! یاد اون روز که ترکیدن و له شدن گربه ی بارداری رو بدست بچه های شیطون محل دیدم و تا شب گریه کردم، یاد اون روزایی که واسه باخت استقلال انقدر گریه می کردم و اعتصاب غذا می کردم که دیگه جونی تو بدنم باقی نمی موند!و یاد خائن های اسطوره نمای تیمم! یاد داداش مهدیم که واقعا داداشمه!یاد اون روزا که یه پامون بیمارستان بود،یه پامون...یاد ونک،یاد کافی شاپ رفتنام با شوشو ،یاد کافه سپیدوسیاه،یاد دلتنگیاو شیطنتامون،یاد پارک جنگلی و گیتار،یاد قهوه و هات چاکلت،یاد ساین شاین!یاد قصه ی تکراری ترمینال لعنتی! خنده داره،ولی حتی یاد دوست کوچیک مهدکودکم که دیوانه وار وابسته اش بودم و یک روز صبح دیدم که برای همیشه و بدون هیچ رد پایی از محله مان رفته اند! یاد دوستان عزیزی که ازشون خیلی دورم،یاد اون روزها که فاصله 2ساعته خونه تا محل تمرین رو به عشق دیدن رفقام(مینا و مرضی و ...)و البته شهرزاد عزیز می رفتم و شب مث جنازه می رسیدم خونه! یاد دوران شیرین دانشگاه،یاد اون روز که با رفقا یواشکی رفتیم استادیوم آزادی،یاد اون روز که برای بازی فوتبال بانوان ایران و آلمان پرچم بدست شیپور می زدیم و صورت هامون رو به رنگ پرچم سه رنگ کشورمون درآوردیم و در نهایت یاد فرشته ی نجات زندگیم مهدی که واسه بدست آوردنش همه چیزمو دادم و حالا اون همه چیز منه! در همین حین یکی از همکلاسی های قدیمی دانشگاه واسه جویا شدن از احوالاتم زنگ زد بهم،بنده خدا انقدر باهاش بی حال صحبت کردم فکر کنم دپرس شد و قطع کرد! بعدش هم شروع کردم با یکی از دوستان قدیمی غریویم که بقول خودش دچار سوء تفاهم شده بودم پیامک رد و بدل کردن،بیچاره دید نه!با پیامک نمیشه هیچ چی رو تو مخ من فرو کنه گفت فردا زنگ میزنه!منم بهش گفتم 12تا2 منتظرم! چشم هامو بستم و باز کردم.دیدم همینجوری الکی انقدر گریه کردم که چشمام مث 2تا پرتغال خونی بزرگ شدن... بعدش مهدی زنگید و گفت:خانومی یه ساعتت تموم شدا،من که مردم!!یهو صدای گریه ایم رو شنید هول کرد که چی شده...کلا واسش توضیح دادم که الکی خل شدم!اونم شاکی... یادم انداخت که یه ساعت دیگه مدرسه کلاس دارم،بلند شدم یه کم به خودم رسیدم که بچه های مردم رو دیگه مث خودم دپرس نکنم،اگرچه ازشون شاکی ام واسه درس نخوندناشون ولی هیچوقت غصه هام رو با خودم بیرون نمیبرم،اونا همیشه همین جا پیش خودمن،توی قلبم! مدرسه! هی من درس میدم،هی اینا حرف می زنن!هرچی هم نگاشون می کنم که از رو نمیرن، دلم میخواس بندازمشون بیرون،ولی دلم که نمیاد لامصب!چند بار تذکر دادم که دیگه شوخی و خنده بسه،رفتیم تو فضای درس!آدم باشین!! انقدر زیرآبی رفتن و غر زدن که گفتم بقیه درس رو خودتون می خونید،وقتی گوش نمیدید ارزش نداره حنجره ام رو واسه تون پاره کنم. نصفی ها بی غیرت خوشحال شدن، مابقی هم طلبکار که یعنی چی درس نمیدین،ما پول میدیم میایم غیرانتفاعی و ... واقعا که من واسه اینا از همه چیزم میزنم میام اینجا یه قرون میذارن کف دست ما باید جونمون رو هم بدیم واسه این بچه های بی تربیت، باور کنید هر درس رو سه بار براشون دوره می کنم با نمونه سوال و فلان و بهمان،بعد اینا زورشون میاد تو این یه هفته لای کتابشونو باز کنن تنبل ها! وقتی اینا رو با خودمون که فکر می کردیم خیلی شریم مقایسه می کنم میبینم اگه شر بودیم حداقل ادب حالیمون می شد،حرمت نگه می داشتیم،ولی اینا از احوالات نا لایقی شون همین بس که قابل توصیف نمی باشند! بغض راه گلوم رو بسته بود،تو این یک سال اینا هم کم اذیتم نکردن!!یهو چشامو باز کردم دیدم ملت ریختن دور میزم و در مقام دلجویی و عذرخواهی!یکی شون می گفت خانم هروقت بغضتون رو قورت می دین یه عالمه اشک می خواد از چشمتون بریزه پایین،ولی نمیریزه،چرا؟؟!!(دقت رو دارین؟!!) نمیخواستم مث لوس ها گریه کنم،گفتم بخشیدمتون،برین بشینید،زنگ خورد همه رفتن خونه! نمیدونم چی شد که یهو یاد روزی افتادم که اشک معلممون رو درآوردیم...دنیا خیلی کوچیکه!! رفتم خونه عصرونه مهمون داشتم،دوستام اومده بودن،کوفته برنجی چینی درست کردم!خوش گذشت ،روحیه ام عوض شد... شب دسته جمعی با همون دوستان دعوت بودیم یه جای دیگه مهمونی،اونجا هم خوب بود،از اون بهتر برگشتن من و مهدی به خونه بود که ترجیح دادیم پیاده برگردیم و تو راه کلی با هم دردو دل کردیم و دلمون باز شد،دیگه تقریبا شده بودم خود خودم!به قول مهدی باز شیطون شده بودم... کلا روحیاتم یه جوریه!یادمه اون موقع ها مامانم بهم می گفت جغد!!چون معمولا هرچه از طرف صبح به شب نزدیک تر میشیم انرژیم بیشتر میشه،شب ها معمولا خیلی سخت می خوابم،شب ها خیلی شارژم!! دیگه ما اینیم دیگه! بهونه ی دیگه ی این آش پدربزرگم بود...نفسم... که وقتی رفت خیلی طول کشید که روبراه بشم! و اون یکی پدربزرگم که هرگز ندیدمش! و مادربزرگ و پدربزرگ مهدی که اونها رو هم... خدا همه شون رو بیامرزه... قدرشون رو ندونستیم شاید! قدر زنده ها رو بدونیم... صبح که می رفتی سرکار خیلی سرحال بودی گفتی انگار توی پشت بام خوابیده بودیم!پرده ی پنجره با نوازش آفتاب صبحگاه می رقصید و ستیغ نور بر صورتت میدوید... اولین بوسه ی صبحگاهت بیدارم کرد... اما چه سود که چشم هایم دیر باز شد...تو رفته بودی و صدای گام هایت در پله های ساختمان از من دور میشد... چقدر هم با ایده ی فوق العاده تو خوشگل شد این آکواریوم...خیلی خوشحالم که واست یه چیزی خریدم که عاشقشی!ولی قول بده این ماهی ها هووی من نشن ها!! قبل از عید کلاس های فوتسالمون تق و لق بود.دائم ملت رو با شوق و ذوق می کشوندیم سالن می گفتند تعمیرات سقفه...تعمیرات کفه و هزار و یک بهونه بنی اسرائیلی دیگه!خلاصه اینکه به زور اولین تیم فوتسال بانوان تاریخ محمودآباد رو راه انداختم ولی با این بی نظمی ها نصف مشتریا پریدن! اولین چهارشنبه بعد از سیزده هم که سانسمون بود رفتیم دیدیم راهمون نمیدن...میگن آقایون.... وای که چقدر این کلمه"آقایون" توی این لحظه ی چشم انتظاری چندش آور و نفرت انگیزه! خلاصه حس ترحم مدیر باشگاه رو جلب کردبم و رفتیم تو! دیدیم همین آقایون به ظاهر محترم 6تا دونه توپی که دونه ای 41تومن به زور و اصرار ما هیئت واسه بانوان خریده بود ر و درب و داغون کردن و فقط سه تاش قابلیت استفاده داشت!خلاصه مثل ذوق مرگ شده ها بالا پایین می پریدیم... بدنمون گرفته بود مث چوب خشک!آخه 2ماه بود ورزش نداشتیم!شیطونه میگه بریم تو کوچه یه دست فوتبال بزنیم... شنبه ساعت تا3 تا30/4سانس ما بود رفتیم دیدیم مدیریت باشگاه عوض شده!پامون رو گذاشتیم تو سالن دیدیم فلان فلان شده ها دارن اسکوبورد وصل می کنن!گفتم حالا مثلا قرآن خدا غلط میشد توی سانس مردها می رفتین اون بالا؟؟! 50دقیقه ما رو تو رختکن حبس کردن!ده دقیقه مونده بود به 4 از رختکن اومدیم بیرون شروع کردیم به تمرین و گرم کردن ....هنوز یه ربع نگذشته بود دیدیم چشمتون روز بد نبینه...یه آقاهه.... ای بابا ول کنید چی شد دیگه...اعصاب معصاب ندارم... دیگه زود سرد کردیم اومدیم بیرون...مث این بدبخت بیچاره ها داشتینم با ساک هامون تلو تلو می خوردیم اونوقت این آقایون هر کدومشون با یه مدل ماشین میومدن باشگاه و .... امشب با دوستم می رم استخر بلکه یه کم روبراه بشم...فردا فوتسال داریم...وای به حالشون اگه باز یه بهونه ای سرمون خروار کنن!ببین مردسالارهای بی هویت :جون به لبمون کنید عقب نمی کشیم...این بچه ها یه لیدر یه طرفدار حقوق زن خفن مث من دارن... همین که گفتم تا آخرش برید!!!
![]()
:ادامه مطلب:

صبر و مهربانیت را چطور در ابعاد کوچک ذهنم جا دهم؟
و من باز فراموش میکردم محبت تشدید دارد.
آری، از تو آموختم، حتی در سخت ترین شرایط،
امید را هرگز از یاد نبرم.
و چه روزها که با مهر مادرانه ات لقمههای عشق را در دهانم میگذاشتی
و من باز لجبازتر از همیشه دستت را رد میکردم!
یاد کودکیام میافتم که همیشه به خاطر لطافت دستانت به همه فخر میفروختم
و حال به خاطر خشکی دستانت با افتخار میگویم این دستان مادر من است که تمام زندگیاش را به پای من گذاشت؛
من با نوازش همین دستها بزرگ شدم و امروز با تمام وجودم میگویم:
مادرم مدیون تمام مهربانیهایت هستم و کمیکمتر از آنچه تو دوستم داری، دوستت دارم.
![]()
آب را گل کردند
چشم ها را بستند
و
چه با دل کردند.....
وای سهراب کجایی آخر
زخم ها بر دل عاشق کردند
خون به چشمان شقایق کردند
تو کجایی سهراب.....؟
که همین نزدیکی عشق را دار زدند
همه جا سایه ی دیوار زدند...
فردا تولد سهراب سپهری عزیزه...
- هنوز در سفرم - ” سهراب سپهري“
مي بوسَمش شايـــد از پُشت اين ضَريـح حــاجت رَوا شومـــ !!!
نـ داشتن ِ تو ...نـ بودن ِ تو ...
نـ ماندن ِ تو ...
به کل ناامیدمون کرد!
(طفلک
)
)


امشب بازم واسه شام سوپریزش کردم




هوررراااا
..

تو این مدت داشتم کار تحقیق و نویسندگی نهایی یه مستند که کار ضبط و تصویربرداریش یه سال و خرده ای طول کشیده رو ردیف می کردم،

![]()
![]()
![]()

![]()
صبح نوبت خیاطی دارمُ انقدر لباسام خوجگل شدن!!
که با هر بار تراشيده شدن، کوچک و کوچک تر ميشود…
... ... ... ...
يک خودکار شکيل و زيباست که در ظاهر ابهتش را هميشه حفظ ميکند
خم به ابرو نمياورد و خيلی سخت تر از اين حرفهاست
فقط هيچ کس نميبيند و نميداند که چقدر ديگر ميتواند بنويسد …"

![]()




![]()

![]()


![]()
![]()
![]()
![]()
هر چقدر هم که ادای مستقل بودن ..
...
و هر چقدر هم که بگویم ممنون ! خودم از پسش برمی آیم !
باز هم تهِ تهش
... به سینه ی مردانه ات نیاز دارم ؛
به دست هایت حتی ..
نمی دانی چه لذتی دارد وقتی تو از خیابان ردم می کنی ..!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |









